تبليغاتX
افتاده از چشم

افتاده از چشم

... تا سِحرِ چشم یار چه بازی کند که باز

از اونجا که هر آغازی پایانی داره...این پست هم پایان کار من در این وبلاگ خواهد بود...هر چند که دل به این صفحه ی پاره بسته بودم...ولی خب دیگه وقتشه که به باد بسپرمش...

وبلاگ قشنگی بود...دوستش داشتم...برای ساختنش زحمت های زیادی کشیدیم...حیف شد...

از همه ی همراهانی که منت نهادن و چرندیات من رو خوندن و نظر گذاشتن...صمیمانه قدردانی به جای میارم...

زین پس در وبلاگ شخصی خودم " لبخندهای نوستالژی " به انتظار حضور دوستان خواهم نشست...

http://nostalgia-smiles.blogfa.com/

با تشکر 

نوشته شده در جمعه 1390/07/22ساعت 0:53 AM توسط مشهود| |

شب:

ـ بابا! مامان کجاست؟

ـ دخترکم! مامان زیر خاک‌هاست.

صبح؛

خاکهای باغچه توی حیاط انباشته شده است:

- بابا! مامان کجاست؟

- دخترکم! مامان توی قلب ماست.

شب:

قلبِ شکافته شده ی پدر در دست دختر است.

- بابا! مامان کجاست؟

نوشته شده در پنجشنبه 1390/07/14ساعت 7:19 PM توسط مشهود| |

وقتی که نیستی،

اتاقم انفرادی می شود

و ثانیه ها روزهایی که باید خط بزنم.

نیستی

بازجو تنها سوالش تیک تاک است

سر و ته، تکانم می دهد و با عقربک هایی نیش دار شکنجه ام می کند.

چشمانم تک نویس را

تک

تک

با تصویر تو پر می کنند.

من ملاقاتی ندارم

نگاهم کن ...

محتاج وثیقه ام

نوشته شده در جمعه 1390/02/30ساعت 10:15 PM توسط مشهود| |

مهتـاب، سحر، سپیده، یک شب غوغا

می کـرد درون  ســیـنه ام   تــب  غوغا

یـک عـمر ســکـوت مـمــــــتد و آرامـش

یک لحظه خطوط سرخ یک لب... غوغا

 

 

نوشته شده در یکشنبه 1390/02/18ساعت 8:5 PM توسط مشهود| |

با خوبی ها و بدی ها، هر آن چه که بود، برگی دیگر از دفتر روزگار ورق خورد. برگ دیگری از درخت زمان بر زمین افتاد. سالی دیگر گذشت و بهارانی دیگر آغاز شد.

آغاز سال  1390خورشیدی را به همراهان گرامی تبریک عرض نموده و امیدواریم در این سال، خداوند، دل هایمان را چنان در جویبار زلال رحمتش پاک کند که هر کجا تردیدی هست، ایمان، هر کجا زخمی هست، مرحم، هر کجا نومیدی و رنج هست، امید و صبر  و هر کجا نفرتی هست عشق و همدلی جای آن را فراگیرد.

سبز باشید

نوشته شده در دوشنبه 1390/01/01ساعت 2:50 AM توسط مشهود| |

 

این بازی را خوب بلدم

من چشم می گذارم

تو قایم می شوی

بعد

می روی

 

بیا و این بار تو چشم بگذار

قول می دهم تا ده که بشماری

دیگر نباشم

 

شاید بعد از من

 قانون بازی عوض شود

  

نوشته شده در چهارشنبه 1389/12/25ساعت 10:25 PM توسط مشهود| |

قصار (2)

قانون پایستگی عشق:

عشق هیچ وقت نمی میرد، فقط از "عشق به دختری"، به "عشق به دختری دیگر" منتقل می شود و یا از نوعی به نوعی دیگر (نفرت) تغییر پیدا می کند.


قصار (3)

وقتی آدم یه عضو مثل آپاندیس داره که به هیچ دردیش نمی خوره، خب خیلی طبیعیه که یه دوست دختر هم داشته باشه که به هیچ دردیش نخوره. هر وقت هم که باعث عذابت شد می تونی از خودت بِکَّنیش بندازیش دور.


قصار (4)

دریا با اون بزرگیش وقتی به ساحل می رسه کف می کنه، پس حتماً کسی هست که وقتی بهش برسی کف کنی.


نوشته شده در دوشنبه 1389/12/16ساعت 10:34 PM توسط مشهود| |

دیوانه ی دوم: دیوانه ی اول اصلاً دیوانه نبود. او از ضایعاتِ طبیعیِ طبقه ی «عاقل» بود که مدتی سوالاتش «افیون» دیوانگان بود.


دیوانه ی سوم: دیوانه ی اول از همان زمان که گفت : "من دیگر سوال نمی پرسم."، قصد داشت بین ما دیوانه ها تفرقه بیندازد.

ما وحدتمان را از دست نخواهیم داد و به این امر الهی روی می آوریم که:«وَاعتَصِموا بِحَبلِ الله و لا تَفَرَّقوا».


دیوانه ی چهارم: این حرکتِ "ضدِ عاقلان" و "ضد قلمرانِ" ما یک حرکتِ کاملاً بی رهبر بود.

من از همین جا می گویم که دیوانه ی اول به هیچ وجه رهبر ما نبوده و نیست، و اوست که پشتِ سرِ باقیِ دیوانگان حرکت می کرد و می کند.

در ضمن او باید در مورد کارهایی که در زمانِ "عاقلیَ"ش  علیه "دیوانگان" کرده و در مورد علتِ سکوتش در مقابل توهین هایی که در آن زمان به "دیوانگان" می‌شده است، توضیح دهد.


دیوانه ی پنجم: مرا نه با دیوانه ی اول کاری است، نه با عاقلان. زندگی جز عشق نیست و دعواهای بینِ دیوانه ی اول و نویسنده ی مباحث‌المجانین جنگی است بین خودشان و در کل هر دو، دستشان در یک کاسه است.

زندگی جز عشق نیست.


دکتر: امشب خدا را شکر قرصهایتان را خورده اید. در تمام دنیا، تیمارستانی نیست که دربِ اتاق‌هایش برای بیماران قفل نباشد، اما چون در این جا "اعتمادِ کامل به دیوانگان" در حَدِّ اَعلی وجود دارد، در را قفل نمی کنم. مباحثتان را هم ادامه دهید. شب به خیر!

 

پی نوشت: بنا به درخواستِ ایمیلی "دکتر" از "قلمران"، نظراتِ خوانندگان با تأییدِ قلمران منتشر خواهد شد.
نوشته شده در جمعه 1389/11/29ساعت 2:56 AM توسط مشهود| |

وقتی از تو خالی می شوم

چشمانم

مدام تو را تکرار می کنند

به واژه می کِشَمت

شعر  می شوی

باز هم چشمانم تو را تکرار می کنند

روی لب هایم جاری که  می شوی

پر از تو می شوم



نوشته شده در یکشنبه 1389/11/17ساعت 4:15 PM توسط مشهود| |

روز، زمان زائدی است بین دو خواب ناز.

نوشته شده در دوشنبه 1389/11/04ساعت 5:14 PM توسط مشهود| |

پنجره ی فولادی را گرفته ام

و به تو فکر می کنم

به خاطر تو این جا هستم

و برای رهایی تو

من را

اینجا

دخیل بسته اند

نوشته شده در چهارشنبه 1389/10/29ساعت 0:43 AM توسط مشهود| |

!Hello Farhad

 

(Inbox (0

(Sent Items (594

(Trash (0

نوشته شده در چهارشنبه 1389/10/15ساعت 0:29 AM توسط مشهود| |

یک قدم برداشت. افقی شد. عمود شد.

همیشه از وزیدنِ شدید باد در موهایش لذت می برد. نفس کشیدن برایش سخت شده بود. چشمانش را هم نمی توانست باز نگه دارد.

زمانی بود که می توانست رهایی را بدون هیچ قیدی تجربه کند.

برای هیچ کس جز کارگری که قرار بود، جسد متلاشی شده اش را از روی زمین پاک کند، دل نمی سوزاند.

نوشته شده در چهارشنبه 1389/10/08ساعت 2:22 AM توسط مشهود| |

دیوانه ی دوم: بیایید به جای سوال کردن و جواب دادن به سوال ها، عمل کنیم. به گمانم دیوانه ی اول چون دیگر نه سوال پرسید و نه به سوال ها جواب داد، توانست از "مباحث المجانین" برود. بیایید عمل کنیم. جهان را "عاملان" می سازند، نه "سخنوران" و "فیلسوفان".

 

دیوانه ی سوم: "انَّ اللّهَ لاَ يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ"، گمان می کنم جنونِ ما امری است عرضی نه ذاتی. شاید بتوانیم در این گروه نباشیم. شاید ما از مخلوقات "روز هشتم" نباشیم که اگر انسان باشیم: " لَیسَ لِلاِنسانُ ما سعی". اختیارمان دست خودمان خواهد بود نه دست کسی که ما را مجنون خطاب می کند.

 

دیوانه ی چهارم: می شود تا موقعی که نویسنده ی "مباحث المجانین" ما را دیوانه می پندارد و به بازی‌مان می گیرد، مثل دیوانه ی اول چیزی نگوییم تا رها شویم. ما چیزی نخواهیم گفت.

 

دیوانه ی پنجم: هر عاشقی مجنون است. هر مجنونی دیوانه وار عمل می کند. هیچ عملِ دیوانه واری حد و مرز ندارد. رهایی تنها کار عاشقان است.

 

دکتر : شما امشب قرص های تان را نخورده اید. حتما بخوریدشان، مباحث‌تان را هم انجام دهید و بخوابید. امشب استثنائاً در را قفل می کنم. شب بخیر!

 

 

پی نوشت: بنا بر درخواست ایمیلی "دکتر" از قلمران، قسمتِ نظر خواهی برای این پست بسته خواهد بود
نوشته شده در پنجشنبه 1389/10/02ساعت 4:26 AM توسط مشهود|

در سکوتِ مطلق ِ لب های تو

قبل تر از بهت سنگین نگاه خیره ام

این غزل رخ داده است

نه!

غزل؟ نه...

شایدم آری، غزل

شعر من در حیرت چشمان تو 

قافیه وا داده است

شعر من

نه! 

شعر نه

این تمام هستی ام

مثل یک احساس خوب و ساده است

کاش می شد این غزل 

ماندگار و مثنوی گردد ...

حیف اما

شعر من در پیش چشمانت فقط یک اتفاق پیش پا افتاده است



نوشته شده در یکشنبه 1389/09/21ساعت 7:55 PM توسط مشهود| |